المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
59
مروج الذهب ( فارسى )
دوستان دارى ، و آنجا مقيم شو و دعوتگران خويش را به همه جا بفرست . و بمردم كوفه و ياران خود در عراق بنويس كه حاكم خود را برون كنند ، اگر قدرت اين كار داشتند و حاكم خويش را از شهر براندند و كس در آنجا نماند كه با تو دشمنى كند ، نزد آنها ميروى . مع ذلك من از مكر آنها ايمن نيستم . و اگر نكردند در جاى خود ميمانى تا فرمان خدا برسد كه در آنجا قلعهها و درهها هست . » حسين گفت : « اى پسر عم ميدانم كه خير خواه منى و نسبت به من مهربانى ولى مسلم بن عقيل به من نوشته كه اهل شهر بر بيعت و يارى من همدل شدهاند ، من نيز تصميم دارم سوى آنها حركت كنم . » ابن عباس گفت : « آنها را آزمودهاى ؟ كه ياران پدر و برادر تو هستند و فردا بهمدستى حاكم خود ترا خواهند كشت ، اگر تو به روى و ابن زياد از رفتنت خبردار شود ، آنها را بر ضد تو دعوت مىكند و كسانى كه به تو نامه نوشتهاند ، از دشمنان سختتر خواهند بود . اگر بخلاف رأى من ناچار سوى كوفه ميروى ، زن و فرزند را همراه مبر . به خدا ميترسم كه ترا نيز مانند عثمان ، كه زن و فرزندش ناظر قتل او بودند ، بكشند . » جواب وى آن بود كه « اگر در آنجا كشته شوم ، بهتر از آنست كه در مكه خونم را بريزند . » ابن عباس از او نوميد شد و برون رفت . و به عبد الله بن زبير گذشت و گفت : « اى پسر زبير كارت درست شد . » و شعرى بدين مضمون خواند : « اى پرستو كه در خانهاى ! خانه خلوت شد تخم بگذار و چهچه بزن و هر چه ميخواهى منقار بزن . » ابن زبير خبر يافت كه حسين قصد رفتن بسوى كوفه دارد . وى اقامت حسين را در مكه خوش نداشت . زيرا مردم ، ابن زبير را با وى برابر نمىگرفتند و به نظر او چيزى دلپسندتر از آن نبود كه حسين از مكه برون شود ، بدين جهت پيش وى رفت و گفت : « اى ابو عبد الله چه خبر دارى ؟ به خدا من از خدا بيم دارم كه در جهاد اين قوم ستمگر ، كه بندگان صالح خدا را خوار گرفتهاند ، قصور كرده باشم . » حسين گفت : « قصد دارم به كوفه بروم . گفت : « خدا ترا توفيق دهد . اگر من آنجا يارانى مثل تو داشتم از كوفه چشم نمىپوشيدم . » آنگاه از بيم آنكه امام بدگمان شود گفت : « اما اگر اينجا بمانى و ما و اهل حجاز